دوشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۹۶

عادت نمی کنیم

کماکان روی همون 3-4 تا سیگار مونده م. خوب این جای امید داره. از اون بهتر اینکه دیگه کسی رو شبیه مارلبرو نمی بینم.😅
---
دیروز یک کشفی در مورد دردم کردم. 
اگر مهمونی باشم یا مهمون داشته باشم یا جایی باشم که بهم خوش بگذره و حوصله م سر نره، به راحتی می تونم دو تا سه ساعت بشینم و پشتم اسپاسم نشه. ولی تا میام توی شرکت از بس هراس اینو دارم که خدایا یه کاری کن بتونم همه روز رو بشینم و اسپاسم نشم، از همون سر صبح پشتم به تدریج می گیره و گرفتگی راه میره تا بالا که میرسه به گردنم. 
دیروز به معلم یوگا گفتم. گفت همه درد توی ذهنته.
خوب شاید درست می گه ولی چکار کنم ذهنم درست بشه؟
دیروز با درد فراوون، نشستم و هر چی مراقبه و ریلکسیشن و تن آرامی بلد بودم به کار بستم. دریغ از یه ذره تغییر. 
امروز صبح یک مهمون مهم داشتیم، برای کنترل ذهنم کلرودیازوپوکساید خوردم. عملگراتر از مراقبه بود!

چهارشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۹۶

فیلتر پلاس اصل

دارم سعی می کنم سیگار رو ترک کنم. دلم نمی خواد فکر کنم که نمی تونم ولی به گمونم که نتونم . 😐
با خوندن کتابهای مختلف و انگیزه دادنهای مختلف و ترسیدن های مختلف دارم تلاش می کنم. نتیجه اینکه دیروز از می نیمم هفت سیگار در روز سه تا سیگار کشیدم. ولی الان از صبح همه رو شبیه مارلبرو می بینم.😔

یکشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۹۶

تنهایی

این چند روز تعطیلی رو خیلی غیر مترقبه رفتم مشهد. اتفاقن که می‌خواستم نرم و همه چهار روز رو ریلکس کنم. اما نمی‌دونم به‌خاطر خودم یا به‌خاطر خانواده بلاخره رفتم.
...
اتفاق خاصی در کار نیست. این ماه از نظر کاری برامون اهمیت زیادی داره. امیدوارم به خیر و خوشی به‌سرانجام برسه.
...
چند تا کتاب خوندم که بعدن در موردشون می‌نویسم.
...
این چند وقت دو تا خواب عجیب دیدم. موضوع هر دوخواب "تنهایی" بود. تنهایی در حال حاضر.

چهارشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۹۶

ریشه ها


زن افسرده است. سعی می‌کند آن رخداد بد را فراموش کند وعنان زندگی را به‌دست بگیرد. دو دوست نزدیکش که قبلن طلاق گرفته‌اند، یکی با بچه و یکی بدون بچه، هر دو به او ازعوارض طلاق گفته‌اند. که طلاق بدترین اتفاق ممکن برای زنی در شرایط اوست. از آوارگی و بی‌سرنوشت شدن. از اینکه دیگر هیچ‌وقت جای خودش را نمی‌تواند پیدا کند، فرزندانش زیر دست یک زن دیگر بزرگ می‌شوند و او مثل شمع آب می‌شود. اینکه حتی پولداربودن هم نمی‌تواند عوارض طلاق را کم‌رنگ کند چه برسد به اینکه از نظر مالی خیلی هم اوضاع مشخصی نداشته باشی. هر دو زن، جزو زنان فرهیخته جامعه‌اند.

یادم می‌آید وقتی می‌خواستم طلاق بگیرم برای یک زمان محدود به پانسیون دانشجویی‌ام برگشتم. دوستی داشتم که ده سال از من بزرگتر بود و طلاق گرفته‌بود.به من گفت همسرش معتاد بوده و تحمل کرده. بیکاربوده و تحمل کرده. تا دست آخر به چشم خودش زن دیگری را در بسترش می‌بیند و دیگر تحملش طاق می‌شود و به من می‌گفت اما طلاق از این هم سخت‌تر است.

من در جایگاه قضاوت نیستم و اصولن هیچ‌کسی نمی‌تواند برای زندگی دیگری نسخه‌ای بدهد. زندگی منشوری‌ست که هرکس از زاویه‌ای به آن نگاه می‌کند. ولی می‌خواهم موقعیت آن روزها و این روزهای خودم را بنویسم.

من از طلاق و آبروریزی اجتماعی‌اش وحشت بی‌نهایتی داشتم. و به اجبار همسرم از خانه  بیرون آمدم.
وقتی پشیمان شد و سراغم را گرفت، دیگر برنگشتم. جوانی بودم که تنها دارایی‌اش را غرور و آبرو می‌دانست و دیگر آن را نداشت.
شرایط اجتماعی و شخصی‌ام سخت شد.

 وکیل داشتم و دادگاه یکی دو بار رفتم. پدرم که به‌شدت از همسرم خشمگین بود، گفت نباید مهریه را ببخشم.
 بعد از دو سال و اندی قاضی گفت: "تو یکی از خوش‌شانس‌ترین زنها هستی که همسرت راضی‌ست طلاقت بدهد. این دادگاه پر از زنانی‌ست که شوهرشان رهایشان کرده و سالهاست برای رای طلاق می‌آیند و می‌روند. چرا اصرار داری این اسم در شناسنامه‌ات بماند؟ طلاق بگیر و زندگی تازه را شروع کن." خسته بودم از سختی‌ها و محدودیت‌های جامعه برای یک زن شوهردارِ بی‌شوهر.
مهرم را بخشیدم و جدا شدم.

 جنگیدم ولی جوان بودم و زندگی پیش رویم بود.
 پدرم اصرار داشت مشهد برنگردم و شجاع باشم و زندگی‌ام را بسازم. از نظر مالی هم تا حدی تحت حمایتش بودم.
در حد مرگ ردچار افسردگی و پنیک اتک شدم. مدیرعامل مهربان کنارم بود و کمک کرد دکتر بروم.
 چند سال بعد با هم کمک دایی و حمایت مدیر عامل مهربان خانه و ماشین خریدم.
سرکار هم احتمالن خوش شانس بودم ولی بیش از شانس، چون باید برای زندگی مبارزه می‌کردم، تحملم زیاد بود و مدام دنبال راه پیشرفت بودم.

اگر حمایت پدرم را نداشتم، اگر شغل نداشتم و یا مدیرعامل مهربان رییسم نبود، اگر دایی‌ام کمک نمی‌کرد خانه بخرم، امروز سرنوشتم می‌توانست سرنوشت دیگری باشد.
با اینکه زندگی مشترک یک ساله‌ام همچون علفی بی‌ریشه بود، طلاق تاثیر بسیار بزرگی بر زندگی‌ام گذاشت.. هنوزعوارض افسردگی آن دوران با من است و بیست سال است که دارو می‌خورم.
دیگر نتوانستم هیچ‌وقت به هیچ مردی اعتمادکنم و نخواستم زندگی‌ام را بر باد بسازم.
زندگی درس تلخی به من آموخت ...

فقط  به خودت اعتماد کن و دنیایت را روی زمینی بساز که شراکتی نباشد.

 البته که امروزم را دوست دارم. ولی خیلی وقتها فکر می‌کنم زندگی‌ام می‌توانست مثل بسیاری از زنها یک زندگی ساده و نرمال باشد. 
من جنگیدم چون راه دومی نداشتم. برای زندگی‌ باید می‌جنگیدم. در دوران جنگ غنائم بسیار زیادی هم عایدم شد. فرهنگی که امروز دارم، رتبه کاری‌ام، بالا رفتن شعورم و بی‌نیازی روحی‌ام از غنیمتهای این جنگ هستند. ولی وقتی ازدواج کردم، غنیمتی از زندگی نمی‌خواستم. دلم یک زندگی آرام و بی جنگ در یک خانه کوچک و ساده می‌خواست. یک شغل ساده شاید خوشحالترم می‌کرد.

از موضوع اصلی دور شدم.
خواستم بگویم هیچ کسی نمی‌تواند به کسی بگوید طلاق بگیر یا نگیر. به نظر من فقط باید ازهر تصمیم زن، چه طلاق و چه ماندن در زندگی، حمایت کرد.
 اگر زن بخواهد جدا شود، همه زندگی کنارش هستم و حمایت صد درصدی‌ام را دارد. خودش هم می‌داند. ولی آیا حمایت من می‌تواند برای زدودن درد از  ریشه‌های کنده‌ شده درختی که بیست و اندی سال در سرزمینی دیگر می‌زیسته، مرهم باشد؟
اصلن زندگی ارزش این درد عظیم را دارد؟ مگر زندگی چیست؟




شنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۶

آچمز

یک نوع رابطه وجود دارد که به نظرم بدترین نوع رابطه است. رابطه‌ای که طرف مقابلت روش مشخصی ندارد. هیچ قاعده‌ای در هیچ کجای زندگیش وجود ندارد.
هر‌قدر کتاب روان‌شناشی بخوانی و مشاوره بروی و کمک بخواهی، نمی‌توانی روشی برای کنار آمدن با او  یا لااقل اینکه فقط پَرَت به پَرَش گیرنکند و بتوانی در صورت اجبار، روزگار را با درد کمتری بگذرانی، پیدا نمی‌کنی.

من تنها راهی که برای این رابطه بلدم، رها‌کردن و بیرون آمدن است. ولی گاهی نمی‌شود. مجبوری بمانی. مجبوری تحملش کنی. و او حتی همین قدر فضا را به تو نمی‌دهد. فضایی برای تحمل جبرِ بودنش.
 

یکشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۹۶

وضعیت آخر : تو خوبی - من چی؟؟

خوبه از یه چیزی بنویسم شاید غصه‌ها برن پایین و کم‌ رنگ‌تر بشن.

کتاب می‌خونم طبق معمول. کتاب برای من یه جور مرهمه.
 کتاب صوتی وضعیت آخر تموم شد و برای صدمین بار، بازم برام تازگی داشت. 
با این همه، این روزها عصبانی‌تر از همیشه‌ام. مهار کودک و والدم رو در دست دارم و مدام سعی می‌کنم بالغ فعال باشه ولی یه‌هو جفتشون با یه سیلی توی صورت بالغ، پرتش می‌کنن اون طرف و دنیا رو در دست می‌گیرن. اون‌قدر افتضاح که یه هفته پیش از عصبانیت گریه کردم. تصور کنین مدیر‌عاملی رو که گریه می‌کنه :). بعد هم که پسرها خودشون رو در مقابل گریه‌م باخته بودن، خودم رو از دسته نیانداختم و با همون اشکهایی که می‌ریخت گفتم: گریه منو نگاه نکنین، یه زمانی یه نخست‌وزیر داشتیم به اسم مصدق که توی سازمان ملل هم گریه می‌کرد!! (این جمله سالها قبل وقتی کارمند کوچولیی بیش نبودم، مدیرعامل مهربون وقت گریه‌کردنهام برای تسلی دادنم می‌گفت :)). 
اصولن من استعداد خیلی خوبی در گریه‌کردن دارم و از این بابت خوشحالم. چند سال قبل وقتی افسردگی شدید داشتم، برای مدتهای طولانی قدرت اشک‌ریختن نداشتم و درحال حاضر از بابت اینکه هنوز حسهام کار می‌کنن، شکرگزارم.

خلاصه وضعیت آخر رو بخونین. بلاخره یه خطش هم بتونه روی بالغتون اثر کنه، خوبه.

کتاب بعدی که می‌خونم "هنر شفاف اندیشیدن" به ترجمه عادل فردوسی‌پوره که کتاب خوبیه ولی در عین حال فکر کنم به چاپ سی و هشتم رسیدنش در مدت دو سال، بیشتر مدیون اسم مترجمه. 
همه مطالبش رو تقریبن در متمم قبلن خونده‌م و خریدنش هم به توصیه متمم بود. در کل خوبه. درباره خطاهای ذهنی‌ست که زمان فکر‌کردن وقضاوت درباره وقایع انجام می‌دیم.

یک کتاب دیگه هم دارم می‌خونم به اسم"جلسات موثر". جزو سری کتابهای جیبی مدیرانه که انتشارات مدیریت صنعتی چاپ می‌کنه. اینم خوب و کاربردیه.
 اولین درسش رو شنبه سعی کردم توی جلسه فروش و آموزش شرکت اجرا کنم. نشون به این نشون که آخر جلسه همه رو یه دور گاز گرفتم و مدیر فروش به‌زحمت جلسه رو جمع کرد.

می‌دونم تحملم کم شده. احتمالن به خاطر درد جسم و روحه. باید کلرودیازوپوکساید رو هم به مجموعه قرصهام اضافه کنم. مدیرعامل مهربون دیشب توصیه کرد. 



وقاحت. سرما.

زن سرد شده‌است. می‌گوید دو سال صبر می‌کنم تا بچه‌ها جابجا شوند و بعد ترکش می‌کنم.. بچه‌ها هم خواستشان همین است.. 
همین‌قدر که او هنوز می‌تواند بخندد و بگوید همه‌چیز آن‌چنان برایش بی‌اهمیت است که فرقی نمی‌کند چه اتفاقی افتاده، برای من کافی‌ست.
می‌گوید آخرین تلاشم را می‌کنم که وادارش کنم برویم دکتر و مشاوره. گفتم به‌نظر من بی‌فایده است. این مرد بخشی از شعور را کم دارد و آدمی که مغز کاملی ندارد با دارو و مشاوره درمان نمی‌شود. باید خودت را برهانی. 
ازش می‌پرسم می‌تواند این دو سال را تاب بیاورد؟ می‌گوید مثل بیست و یک سالی که گذشت.
تمنا می‌کنم مراقب خودش باشد که روز ترک خانه، توان زندگی دوباره و ساختن آینده‌اش را داشته‌باشد. خنده‌ای تلخ می‌کند و می‌گوید سعی می‌کنم. سیگارش را ترک کرده و به‌نظرش این مردک احمق لیاقت این را ندارد که به‌خاطرش غصه بخورد و سیگار بکشد. نوعی مبارزه که لااقل کمی نتیجه مثبت دارد.
...
من بدخلقم. سرکار به همه گیر می‌دهم. امروز با خودم فکر می‌کردم چرا هیچ‌کسی به خاطر اشتباهاتش معذرت نمی‌خواهد؟ این همه سال سعی کردم از این بابت معلم خوبی باشم ولی انگار به این تعبیر شده که من بدم و آنها خوبند. 
...
مرد دیوانه هم عذر نخواسته. درعوض گفته من حق داشتم. به زن گفتم مراقب باش دست آخر خودش را قربانی قصه نسازد و تو را باعث همه اتفاقات. این آدمها آن‌قدر وقیحند که آخر سر ممکن است به پایاشان بیافتی که تو را به خاطر گناهانشان ببخشند.

جمعه، شهریور ۱۰، ۱۳۹۶

دستهای سیمانی

اتفاقات این روزها خوب نیستن. شرکت بد نیست ولی بقیه چیزا خوب نیست. من کاری برای کسی نمی‌تونم بکنم. فقط بارشون رو روی دوشم حمل می‌کنم. قلبم فشرده میشه و نفسم بند میاد و این تنها چیزیه که در من اتفاق می‌افته. نظاره‌گر مطلق.
فکر‌ می‌کردم بی‌حس می‌شم ولی نشدم. تمام فضای ذهنم با زن و دردی که داره پر شده و انگار خفه‌شدن کسی رو توی دریا دارم تماشا می‌کنم و همین..
دیروز یوگا داشتم. یک ساعت و نیم که بیشترش باید به مراقبه می‌گذشت ولی شاید فقط ده دقیقه ذهنم خالی شد.
ای کاش این مشکلات مال من بود. 
...
حالا تازه می‌فهمم چرا زمان طلاقم همه می‌گفتن خدا رو شکر کن بچه نداری.. اون موقع دلم می‌خواست از اون رابطه چیزی به‌وجود می‌اومد که باعث نگه داشته شدن زورکی رابطه می‌شد. خدا رو شکر که طرف مقابلم شعورش بیشتر بود.
بچه که بیاد وسط، همه دنیا و معادلاتت به هم می‌ریزه.
 دخترک به مامانش گفته: " مامان چند درصد به طلاق فکر می‌کنی؟" و مامانش جواب داده پنجاه درصد. گفته:"می‌شه فقط دو درصد فکر کنی؟ برو یه خونه واسه خودت بگیر و فقط جمعه‌ها بیا پیش ما که خانواده باشیم. بقیه روزها من مسئولیت همه زندگی رو به عهده می‌گیرم. دلم نمی‌خواد تو توی این خونه باشی و برای این مردک چیزی بپزی و کاری بکنی."

الان که دارم می‌نویسم، اشکهام داره می‌ریزه. دلم برای بچه ها مچاله است. برای بچه کوچکی که گاه و بیگاه چشماش پر از آب می‌شه و توی بغل مامانش قایم می‌شه.

بهش چی باید بگم؟ بگم جدا شو؟ 
 بهش می‌گم بمون و بچه‌ها رو حمایت کن در مقابل اون گُه. کاری کنین اون از خونه بره. زن له شده. مثل گیاهی که سالهاست  آب و نور رو ازش دور کردن و ضعیف و سست و لاجونه. دیگه قدرت مبارزه نداره.
بهش می‌گم بچه‌ها نیاز به حمایتت دارن. اونا نمی‌تونن با این مشکل تنهایی مقابله کنن. 
دلم می‌خواست توان اینو داشتم برای سه‌تاییشون خونه و زندگی درست کنم و از اون گه ظالم جداشون کنم. ولی نمی‌تونم. 
فقط می‌تونم تماشا کنم که گل یاس زندگیم داره خفه می‌شه ومن ناتوانم از هر بابت.

چهارشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۹۶

این نیز بگذرد..

زندگی هر روز برای آدم اتفاقات جدید می‌زاد. هربار بیشتر از قبل سورپرایز میشی و گاهی می‌گی با خودت : نه دیگه.. این آخرشه.. دیگه می‌میرم.. 
بازم نمی‌میری و در عوض هی بی‌حس‌تر و بی‌حس‌تر و بی‌حس‌تر می‌شی..

آن چنان درد سنگینی روی دوشمه که درد بدنم در برابرش فراموش شده.
بدترین قسمتش اینه که نمی‌تونم این درد رو مدیریت کنم چون مال خودم نیست.. نمی‌تونم سرش داد بزنم.. نمی‌تونم به‌خاطرش گریه کنم، نمی‌تونم طردش کنم .. چون چیزی رو نمی‌تونم عوض کنم.. هیچ‌جوری نمی‌تونم ازش خلاص بشم.. و هر طرف که نگاه می‌کنم هست.. به هر سمتی سرم رو برمی‌گردونم وجود داره.. و من مجبورم اون رو نگاه کنم و امیدوار باشم این بختک بمیره.

دوشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۹۶

آنچه می‌گذرد..

بیش از دو ماهه که منظم با کلاس و مربی خصوصی یوگا می‌کنم و نتیجه این بوده که اسپاسم‌ها دیگه نیستن ولی وسط پشتم و ستون فقراتم از فرط خستگی نفسم رو بند میارن. اسمش نه درده و نه بی‌دردی. یک حس خیلی بده.
دیروز رفتم باشگاه. فکر کردم دیگه باید قدرتی کار کنم تا ماهیچه‌هام زودتر ترمیم بشن. چهل دقیقه کار سبک. یه زمانی دو ساعت می‌تونستم سنگین کار کنم.. ولی دیشب با همین چهل دقیقه از درد شونه نتونستم بخوابم. 
 بابام می‌گه خودت رو وابسته کردی به ماساژ و معلم یوگا. مثل مامانت. مامانم  از چهل سالگی تا الان دچار کمر درد مزمنی بوده که همه سی سال گذشته رو یا ماساژ می گرفته، یا فیزیوتراپ توی خونه داشتیم و یا استخر و فیزیوتراپی بیرون بوده. 
بابام اصرار داره برو باشگاه و مستقل باش. انگار دست منه و نمی‌خوام! هیچکی جز من و مامانم نمی‌فهمه درد مزمن یعنی چی. 
 قدرتم در بهترین حالت هفتاد و پنج درصده.. بازم خدا رو شکر. سال قبل این موقع بیست و پنج درصدی بودم.
....
توی کار فشار بسیار زیادی داریم. مدیر فروش آوردم ولی با جبهه‌گیری مفصل بچه‌ها روبرو شده‌ام. باید زمان بگذره تا جا بیافته. از تارگت فاصله‌مون زیاده. رفتن اون دو تا کارشناس خوبمون هنوز اثرات بدش رو توی سیستم داره. تصور نرسیدن به تارگت خل و چلم می‌کنه.

....
این مدت که نمی‌تونم کامپیوتر کار کنم در عوض یک عالمه کتاب خوندم و کتاب صوتی گوش کردم. نمی‌تونم لینک بدم و مفصل در موردشون بنویسم. ولی هیمن طوری می‌گم شاید به دردتون خورد:

-کتاب صوتی صفات بایسته یک مدیر 
از واوخوان خریدم. سیستم واوخوان هنوز کاستی زیادی داره. خود کتاب هم اصلن خوب نبود. یعنی انتخاب مناسبی برای کتاب صوتی نبود. کاربردی هم نبود.

-کتاب صوتی برتری خفیف
از نوار خریدم. اصلن خوب نبود. تکراری و تکراری و تکراری. حالا آدم می‌فهمه چرا یکی مثل برایان تریسی با این‌همه کتاب یک‌جور که نوشته، هنوز می‌تونه شنیدنی و خوندنی باشه. بعضی‌ها اصلن آدم نوشته‌های انگیزشی نیستن.

-کتاب صوتی وضعیت آخر
از نوار خریدم. کتاب کاغذیش و جلد دومش رو بیش از ده بار خونده‌ام. توصیه می‌کنم حتمن بخونین. کتاب صوتیش هم خیلی خوبه. یواش یواش گوش می‌کنم.

-کتاب علم زندگی آیرودا
این کاغذیه. معلم یوگا گفت برای شناخت طبعم بخونم. به نظرم که چرنده. مثل فال‌گیرها که یه طوری حرف می‌زنن که فک می‌کنی درست می‌گن و بعد که به‌خودت میای، می‌بینی در هر حالی اون حرفها می‌تونه برای هرکسی صحت داشته باشه.
پی‌نوشت چند روز بعد:
این کتاب آیرودا آخراش بد نبود. در مورد غذاهای مناسب برای طبایع مختلف بود. ولی در کل به درد وقت‌گذاشتن نمی‌خوره، مگر اینکه وقت اضافی خیلی داشته‌باشین.