جمعه، خرداد ۰۵، ۱۳۹۶

پیش آر پیاله را که شب می گذرد

امروز را زندگی کردم. بعد از مدتها خودم خانه را تمیز کردم. تاس کباب با بادمجان تازه درست کردم. نهار لواسان را پیچاندم و نرفتم. موسیقی گوش کردم. تلوزیون تا این لحظه خاموش بوده. گلهایم را خوب تماشا کردم. هنوز درد ندارم و امیدوارم تا آخر روز همین طور باشم.
دیشب قرص خوابم(فلورازپام) را به خاطر اعتیادآور بودنش با کلونازپام عوض کردم. البته با توصیه دکتر داروخانه.
 نصفه شب درحالیکه توی خانه قدیمی کودکی بودیم، بابا را می دیدم که همه چراغها را خاموش کرده بود و با نگرانی بغلمان می کرد. 
هم بزرگ بودیم و هم هنوز کودک. بابا هم جوان بود. گفت داعش توی کوچه است و یکی یکی خانه ها را دارد می گردد و همه را می کشد. 
با عرق سرد بیدار شدم. فلورازپام را روی پاتختی گذاشتم و آب خوردم. یک سیگار روشن کردم و چون همه آثار سوداکو را از خانه پاک کرده ام، کاری نداشتم جز سرچ وبلاگهای موبایلم. خوشبختانه بی نیاز مجدد به قرص خوابیدم. 
چقدر از جنگ می ترسم. تصور داعش برایم به قدری بزرگ و وهم آور است که نمی توانم توی ذهنم جا بدهم. بیچاره مردمی که هر روزی که از خانه بیرون می روند، نمی دانند برمی گردند یا نه.
....
نمی خواستم از جنگ بگویم. بیهوده به سمتش کشیده شدم. 
امروز برای من جشن است. روزهای اندک خوب بودنم را جشن می گیرم. 
....
برای رها شدن از رخوت این روزها نیاز به انگیزه داشتم. چند شب قبل سراغ کتابهای کتابخانه ام رفتم و یک کتاب بازاری از برایان تریسی برداشتم. اسمش این است:" بهانه ممنوع". خیلی قبل خوانده بودم ... گاهی برای رهایی از فلاکت تنبلی و بیهودگی لازم نیست یک آدم خیلی مهم دستمان را بگیرد و بلندمان کند. آقای برایان تریسی هم می تواند. و اتفاقن هنرش در همین است که خیلی زود، تند، سریع کارش را انجام می دهد و اگر عادت اصلی زندگی تان مثل آدم زندگی کردن باشد و مدت محدودی از ریل خارج شده باشید، زود روی ریل می اندازدتان.
برای اشکالات اساسی و عادتهای ریشه دار منفی توصیه اش نمی کنم. چون این انگیزش های فوری اگر زمینه خوبی نداشته باشید، به همان سرعت که می آیند، خواهند رفت.
بروم تا کالسکه ام تبدیل به کدو نشده!


دوشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۹۶

ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست

-از شیرینی پیروزی در انتخابات همان قدر خوشحالم که از خرداد 88 غمگین و خشمناک بودم.
از اینکه مردم اطرافم انگار عاقلتر شده اند. از اینکه بچه های شرکت تقریبن همه به روحانی رای دادند با اینکه خیلی هایشان با پول یارانه می توانستند به راحتی زندگی کنند.از اینکه خواهرزاده رای اولی ام، قانع شد رای بدهد، ولی شناسنامه نداشت و در عوض دوستانش را راضی کرد. از این اصلاحاتی که آرام آرام در جامعه ام ریشه می دواند. از این همه خوشحالم و دعا می کنم این بار اصلاح طلبان اشتباهات دوران خاتمی را تکرار نکنند.

-ده روز قبل مامان و بابا و گل یاس را بردم شیراز.
نیت کرده ام تا مامان و بابا هنوز می توانند چند ساعتی در روز و گاه حتی چند دقیقه ای راه بروند، سفرهای نرفته شان را با هم برویم.
سخت مریض بودم. درد پشت و گردنم عود کرده بود و به دکتر فیزیوتراپم اصرار کردم هرکاری می تواند بکند تا این سفر را به خوبی از سربگذرانم. سه روز هم تهران بودند. درد داشتم ولی قابل تحمل بود و بلاخره گذشت و راضی ام از خدا که دستم را گرفت.

-فردای انتخابات یک جشن نیم ساعته پیروزی توی شرکت دور هم داشتیم. بچه های قدیم را هم صدا زدیم. انگار هنوز نرفته اند. خانواده ای که برای ساختنش هر روز تلاش می کنم، ریشه دار شده است. علفهای هرزی که گاه و بیگاه سر راهمان سبز می شوند، کم دوامند. یا از ریشه درشان می آورم و یا خودشان حذف می شوند. 
می ترسم از این روحیه مثبت شرکت تعریف کنم و خودم را چشم بزنم. ولی از اینکه تلاشم برای ایجاد حس امنیت و همدلی به بار می نشیند، لذت می برم. رفتارم همان است که با خواهر و برادرم دارم. همان اتحادی که سالهاست کوشیده ام تا میانمان حفظ شود، اینجا هم برایش زحمت می کشم.

-کاش حالم خوب شود. کاش یک روز بدون ترس از درد بتوانم دوباره زندگی کنم. پتانسیل زیادی درونم موج می زند، اما از ترس درد به خودم فشار نمی آورم. دلم می خواهد باز مثل بلدوزر کار کنم و بخندم و از جلو رفتن لذت ببرم. ولی تا فرمان را رها می کنم تبدیل به یک ژیان قارقارو میشوم که سر از تعمیرگاه در می آورد. 


جمعه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۹۶

در امتداد حماقت

باز زمانم برای بودن در فضای اینترنت محدود شده. در واقع توانم. مدت خیلی کمی می توانم فرمان درد را در دست داشته باشم و باید برای این مدت برنامه ریزی کنم. اینستا و فیس بوک؟ متمم؟ اخبار؟ آموزش آن لاین انگلیسی؟ خواندن وبلاگهایی که دوستشان دارم؟ یا نوشتن؟
گویا فعلن آخرین انتخاب را انجام می دهم.
عجیب است که این درد به هیچ وجه قصد رفتن ندارد. پیلاتس را به توصیه فیزیوتراپ شروع کرده ام ولی به نظرم برایم سنگین است. ورزشهای کششی و یوگا هم زیادی سبکند. بدنسازی با دستگاه های باشگاه که برای آدمهای مشکل داری مثل من درست نشده اند، گاه مشکلم را زیادتر می کند. انگار راه حل فقط همان سالن جیم فیزیوتراپی ست که باید جلسه ای شصت هزار تومان بدهم و کاملن استاندارد ورزش کنم. 
پولش هم مسئله هست و هم نیست. بیست جلسه اش می شود یک میلیون و دویست هزار تومان. مثلا برای دو ماه. مشکلی هم برای پرداختش ندارم. در عوض خسارتی که الان به خاطر بیماری به خودم و کارم و اعصابم می زنم چندین برابر است و در حقیقت غیر قابل جبران. ولی یک مقاومت احمقانه توی ذهنم نسبت به رفتن دارم. ترافیک هم بهانه درستی نیست چون سر راه خانه است. جای تمیزی هم هست. دکتر هم بالای سرم دارم. پس چه مرضی دارم؟
نمی دانم. یک مرضی دارم که به همه اعضای مغزم نفوذ کرده. در برابر همه کارهای درستی که می دانم برایم مفیدند مقاومت می کنم. یک جوری وا داده ام. مثل کسی که بسیار چاق است و همبرگر دوبل با سس و پنیر سفارش می دهد.
این مقاومت یک وقتهایی در سال توی روحم پدیدار می شود. و همیشه هم یک نیروی انگیزشی بیرونی مرا از دستش رها می کند. چیزی مثل یک کتاب خوب یا دیدن یک آدم خیلی مثبت و موفق یا یک کلاس آموزشی درست و حسابی.  
مسئله این است که در حال حاضر همه این امکانات بهبود روح و روان را از خودم دور نگه داشته ام. 

گاهی فکر می کنم بهتر است به خودم گیر ندهم و بگذارم زمان بگذرد. اما اثرات مخرب ماندگاری این اخلاق احمقانه طولانی مدت است. از طرفی هرچه به حماقتم زمان می دهم، احمق تر می شوم.

پی نوشت بی ربط:
وبلاگهای بچه های متممی را به لینکهای کنار صفحه اضافه کرده ام. خواندنشان چیزهای خوبی یادم داده. مثلن تازه بعد از چندین سال وبلاگ نویسی فهمیده ام این لیبل های مسخره ای که به نوشته هایم داده ام، چقدر می توانستند مفیدتر عمل کنند. یکی از کارهای مهم بی خاصیتی که می خواهم در راستای حماقت ممتدم انجام دهم، درست کردن اینهاست که فکر کنم بعدش باید بروم گردنم را تعویض کنم.

یکشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۹۶

سیریسلی؟؟؟؟؟


حقیقتن دلم خواست تبدیل به گوسپند بشم!



جمعه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۶

روزمره

این دو روز خوب بود و من نسبتن از عصبانیتم کم شده.
کمی خرید کردم. آزمایشهام رو دادم که خیلی برام مهم بود. مطالب زیادی درباره سئو و سایت خوندم. امشب هم قیمت تمام شده سال قبل رو حساب کردم که اینم یک پیشرفت بزرگ برام بود. از اون چیزهایی بود که بخشی از گیجی سکرآورم به خاطر اون بود. 
 
امشب به برادرم زنگ زدم. خوش و خرم با خانواده ش رفته بودن باغ. :) باز هم بهم ثابت شد زمان درددل شنیدن فقط باید شنونده باشم و بر اساس اون حرفا نه ناراحت بشم و نه قضاوت کنم.

دیشب هم بعد از مدتها نشستم فیلم دیدم. American beauty. یک ربع اول متوجه شدم سالها قبل فیلمو نصفه نیمه دیده ام و به خاطر اینکه احساس کرده بودم درباره سوء استفاده از کودکانه، ولش کرده بودم. این بار تا آخر دیدم. اتفاقن که درست برعکس بود.

یک نتیجه ای هم امروز گرفتم. اگر زندگی آدم یک نمودار باشه، اگر بیافتی توی مختصات منفی، سرپایینی رو راحت می تونی تا تهش بری. اگرهم بیافتی توی سربالایی نمودارت، وقت بالا رفتن و رشد، هی بیشتر زحمت می کشی و بیشتر لذت می بری.

من فکر کنم توی سرپایینیه خیلی وا داده بودم. اول گیتار رو گذاشتم کنار، بعد ورزش، بعد آموزش و کتاب رو .. نظم زندگیم از بین رفت و شلختگی به همه قسمتها سرایت کرد. 
حالا وقتشه یکی یکی رو برگردونم سرجاش.. با اولین چیز مثبت، وقتی دستاوردش رو ببینم مطمئنم انرژی لازم برای بقیه رو پیدا می کنم. و احتمالن سوداکو هم خود به خود حذف می شه. :)

چهارشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۹۶

گیجی عصبانی کننده سُکرآور

خوش خلق نیستم این روزا. چندتا اتفاق پشت سر هم افتاده که همه شون توی ذهنم یه گیجی عصبانی کننده به وجود آوردن. منم وقتی گیج میشم خلقم بده. باید بتونم روی اوضاع مسلط باشم و این روزها نیستم.
شاید اگه کمی بنویسم بهتر بشم. 

حس بی اعتمادی دارم. این حس خیلی بده. مخصوصن اگر نسبت به کسانی باشه که پایه های اعتمادت رو ساختن. خیلی هم بی خودی این حس رو دارم. هیچ شاهدی براش نیست. فقط یکشنبه قبل ساعت چهار و نیم صبح از خواب بیدار شدم و توی ذهنم چند تا رویداد رو کنار هم چیدم و بی اعتماد شدم. دیگه خوابم نبرد. معمولن این افکار با روشنایی روز از بین میرن. و وقتی سرکار هستم، دیگه هیچ نشونه ای ازشون نیست. ولی نشون به این نشون که هنوز ذهنم درگیره.

دیگه اینکه نه برادرم اوضاع زندگیش مرتبه و نه گل یاس. یه چیزی در حد افتضاح. 
اول سال جدید، بعد از اینکه پرسشنامه آقای شعبانعلی* رو پر کردم، به این نتیجه رسیدم که سال قبل بخش زیادی از وقت و انرژیم رو به نگرانی هایی اختصاص دادم که از کنترل من خارج بودن. تصمیم گرفتم امسال تفاوت کنم. 
یکی از این نگرانی ها، احساس مسئولیت دائمی من برای خواهرها و برادرمه. مادر و پدرم نقش منفعلی دارن. سنشون بالاست و با کوچکترین اتفاقی یکی قندش میره بالا و اون یکی فشارش. برای همین مشکلات را توی خودمون حل و فصل می کنیم. طبعن چون من خواهر بزرگم اونا برای درددل میان سراغم. 
تغییری که نسبت به سال قبل کرده ام این بوده که بدون درگیر کردن روح خودم، بهشون دلداری و مشورت در حد توانم بدم. ولی سخته.. ناخودآگاه ناراحتم. 
صبح داشتم با خودم فکر می کردم خوب چه جالب! از چهار تا بچه یک خانواده یکی شوهرش مُرد، یکی جدا شد و دو تا دیگه هم می خوان جدا شن. مردم چی می گن؟؟
  بعد خودمو دلداری دادم که گور پدر مردم. مردم حرف می زنن و بعد فراموش می کنن . قرار نیست ما اگر به هر دلیلی دچار آدمهای اشتباهی در زندگیمون شدیم، به خاطر حرف های شش من یه غاز، تا ابد توی باتلاق بمونیم.
همینو هم به گل یاس گفتم. ولی اونا مثل من فکر نمی کنن. تجربه من بهم نشون داده که گور بابای همه کسانی که از بیرون، بدون اینکه حقیقت رو بدونن، قضاوتت می کنن.
خلاصه که از اینم ناراحتم.

دیگه همون درد مزمنی که دارم. از اونم ناراحتم. گرچه برای شکست دادنش دارم کارهایی می کنم ولی هنوز هست.

دیگه اینکه هرکاری می کنم از اعتیاد سوداکو راحت نمیشم. اولین باره در زندگیم که به معنای واقعی اعتیاد دارم و فکر می کنم در اصل با سوداکو بازی کردن، ذهنم رو از شر افکارم دور نگه میدارم. گرچه جدول و معما و بازی همیشه برام جذاب بوده.
ولی الان آخه وقت بازی کردنم نیست. :( هم برای دردم بده و هم یک عالمه کتاب برای خوندن دارم. بگذریم از رمانهای عالیی که توی کتابخونه منتظرم هستن، یک عالمه کتاب برای کارم هم هست که مطمئنن خوندنشون خیلی در این اوضاع کمک کننده است.

دیگه اینکه هزینه های 95 شرکت در اومده. سودمون خیلی کمتر از پیشبینی من شده. البته نهایی نشده ولی کم و بیش همینه. از کم شدن سود ناراحت نیستم. ریال برام مهم نیست. این مهمه که من به خودم باختم. در رقابت با خودم بازنده شده ام و نمی تونم اینو هضم کنم.

دیگه اینکه بازنده شدنم رو دوست دارم  فرافکنی کنم و بیاندازم گردن همه جز خودم. ولی بدیش اینه که می دونم دروغ می گم. مسئول همه تصمیات خودم بودم. و عصبانی ام که چرا زمان برنمی گرده عقب. از عصبانیت با هر آدمی که به نحوی می تونم به اون تصمیمات ربطش بدم، توی دلم قهرم و می گم بره به درک.

دیگه چی؟
هیچی.. همیناست.  فردا باید برم بعد از یه سال چکاپ. آزمایشاتی که شش ماهه عقب افتاده. ساعت هشت ماهی بخارپز خوردم که انشاالله به خاطر امگا 3 تا فردا کلسترولم پایین بیاد.
دلم می خواد بخوابم.

*توصیه می کنم پرسشنامه رو پر کنین. خیلی بهتون کمک می کنه. توی چی؟ هرچی به خاطرش توی گل گیر کردین.

جمعه، فروردین ۱۸، ۱۳۹۶

مستان سلامت می کنند

امروز رو به روح خودم اختصاص دادم. صبح اول وقت رفتم آرایشگاه. خوشبختانه آرایشگاه نزدیک خونه ما، روزهای جمعه شیفت داره و فقط هم روز جمعه است که می شه جای پارک پیدا کرد.

بعدش رفتم گل فروشی. می خواستم برای راه پله ها گل بخرم. ولی یک لیندای خوشگل عقل از سرم ربود. سالها قبل لیندا داشتم ولی خرابش کردم. یک گل دیگه هم خریدم که اسمش رو نمی دونم ولی خوشگله خیلی. 

بعد از اون نوبت کتابفروشی قدیمی محله مون رسید. اوایل ظفر یک کتابفروشی هست که آقایی یزدی، بسیار پیرو با پشتی خمیده صاحبشه. کتابفروشیش بزرگه و کتابهاش هم خیلی خوبن. لوازم تحریر هم داره. 
می خواستم چندتا خودکار رنگی بخرم و یک تقویم رومیزی. ولی یک کتاب یوگا هم خریدم. وقتی سرم به کتابا گرم بود، رفیق آقاهه که همشهریش بود اومد توی مغازه. معلوم شد بانک سرکوچه می خواد مغازه رو بخره. رفیقش اصرار داست زیر هفت نده. احتمالن مغازه هفت میلیارد قیمت داره. 
آقای یزدیه که رفت بیرون، گفتم حاجاقا مغازه رو نده، شما تنها کتابفروشی اینجا هستی. 
گفت بد زمونه ای شده دختر.. قبلن از هر کتاب چهار بار سفارش می دادم، بس که مردم کتاب می خوندن. محض نمونه دیروز فقط 4 تا کتاب فروختم. امروزم فقط تویی. من اگه اینجا شلغم بفروشم درآمدش بیشتره..
 راست می گفت. ولی خالی شدن شهر از کتاب فروشی های این جوری دل آدمو تنگ می کنه.

وقتی اومدم خونه لیندا خانوم دوش گرفت و سرحال شد. عکساشون رو براتون می زارم. دو تا گل قدیمی رو به جای اینا بردم توی راه پله ها. امیدوارم آقای همسایه از سر محبت مدام بهشون آب نده. بار قبل همه گلهام رو خراب کرد از فرط عشق زیاد.








چهارشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۹۶

دروغگویی روی مبل

کتاب "دروغگویی روی مبل" رو وقتی مشهد بودم، تموم کردم. خیلی خیلی خوب بود. مثل همه کتابهای یالوم. حتی بگم بهتر از "وقتی نیچه گریست".
کتاب درباره چند روانکاوه. و درباره اینکه چقدر اشتباهه وقتی فکر می کنیم آدمها و مخصوصن خودمون رو درست می شناسیم. نسبی بودن درست و غلط. اینکه وقتی با خونسردی افراد رو به خاطر اشتباهاتشون ( یا در واقع کاری که تو فکر می کنی اشتباهه) قضاوت می کنی، ممکنه خودت در شرایط مشابه بدتر از اون کار رو انجام بدی.
موضوعش خیلی برای من جالب بود. به جورایی قدرت وجدان رو به تصویر می کشید که چقدر سخت می تونه در بعضی شرایط با بالاترین علم،در برابر نفس، طاقت بیاره و افرادی که تسلیم نفس نمی شن چقدر باید باشرف و قوی باشن.
فکر کنم چاپ پنجم یا چهارم رو خریدم. گیر هم نمیاد. کتاب خودم رو فرستاده بودم برای مدیرعامل مهربون و شهرکتاب میرداماد گفت تموم شده. از مشهد خریدم. شاید از کتاب فروشی هایی که مثل شهرکتاب خیلی شلوغ نباشن، بشه پیداش کرد. گرچه به نظرم چاپ بعدیش هم به زودی بیاد. در ضمن ترجمه ش هم خیلی خوبه.
توصیه می کنم شدید.



سه‌شنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۹۶

I need you now..

قاعدتن بهتره به جای اینجا نوشتن، با این توان محدودی که دارم، برم و بشینم برای رییس هیات مدیره شرح کارهای امروز رو بنویسم. اما چه کنم که لئونارد کوهن یه هو شروع به خوندن کرد و موسیقی در من شور نوشتن به وجود میاره.
اتفاقن چیز خاصی هم برای گفتن ندارم. آخرین کنسرت جهانی کوهن رو دارم گوش می کنم و در ضمن یک نامه مهم اداری نوشتم که مثل قورباغه ای خام توی گلوم گیر کرده بود و به کمک کوهن نفهمیدم چطوری قورتش دادم.

سال جدید شروع شده. منم با امید اینکه امسال قراره خیلی بهتر از سال قبل باشه، زندگی رو دارم بازآفرینی می کنم. هدف شماره یک امسالم دوباره سلامت شدنه. که هنوز کار زیادی براش نکردم. این دو شب اخیر تقریبن تا صبح از درد نخوابیدم و برای همین امروز نفهمیدم چطوری از سرکار خودم رو رسوندم توی تخت خوابم و باز هم نرفتم فیزیوتراپی ولی به خودم قول میدم از فردا برم.
توی شرکت مثل همیشه وقت کم می یارم. البته مدیریت زمانم خوب نیست. با اینکه همه چیز و همه کارو یادداشت می کنم، اما کارهای غیر مترقبه هم زیادن. یک رستمم با یک دست اسلحه که اونم تازه باید بره فیزیوتراپی که بتونه درست و حسابی کار کنه.
کادر فروشم عوض شده. برای کارمند جدید باید وقت زیادی در ابتدای اومدنش صرف کرد تا راه بیافته. سعی می کنم هر روز لااقل دو نفر از چهار نفر رو ببینیم. ولی از هفته دیگه اول صبح هر چهارتا رو خواهم دید. از طرفی باید بودجه رو بنویسم و حقوقها رو تعیین کنم. به نظرم نمیاد چالش وحشتناک سال قبل رو برای حقوق داشته باشم. آدمهای چالش برانگیزمون رفتن و منم احتمالن تجربه م بیشتر شده. مدیر مالی جدید هم آدم خوبیه. اینو به خودش هم می گم. امروز می گفت خانم فلانی چقدر خوبه که شما از آدم تعریف می کنین و بهم می گین که راضی هستین. 
برای من که مثل آب ساده و شفافم و نمی تونم احساساتم رو پنهان کنم، کار کردن با کسی که جنبه داشته باشه خیلی مهمه. البته اگه چشمش نزنم. 
به این نتیجه رسیدم که هرچیز مثبتی که اینجا می نویسم، فرداش دود می شه و میره هوا.
وای کوهن.. داره دیوونه می کنه با این موسیقیش. حیف که زود مرد.
چند روز قبل شماره های موبایلم رو نگاه می کردم و آدمهای اضافی رو حذف می کردم. شماره آقای میرشب رو دیدم. معلم موسیقیی که استاد زندگیم بود و نابه هنگام مرد. پنج ساله که دیگه نیست. ولی هنوز نمی تونم شماره ش رو پاک کنم. انگار اگر پاکش کنم راستی راستی می میره. به تلفن خونه ش هم زنگ زدم.. به امید اینکه شاید همه چی اشتباه شده باشه، ولی خبری نبود:-(
کماکان هر روز صبح براش فاتحه می خونم. و فکر می کنم این کارو برای آرامش خودم می کنم. دوست دارم توی زندگیم بمونه. 
بهتره برم. گردنم داره می گیره. برم با کوهن حال کنم.

<

سه‌شنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۹۶

پادشه خوبان

-کتاب می خوانم. "دروغگویی روی مبل" نوشته دکتر یالوم. همون که" وقتی نیچه گریست" و "درمان شوپنهاور" را نوشته.
دیشب صد صفحه ای رو خوندم. بد نیست. ریتم کتاب خیلی تنده و بعضی از کلمات تخصصیه. درباره روان درمانی است.
کتاب که می خونم از خودم احساس رضایت دارم.

-گردنم و پشتم با دور تند تصمیم گرفته اند که درد داشته باشند. بنابراین نمی تونم تمرکز زیادی روی کار بکنم. کارهایی که قبلن طی یک روز براشون هشت ساعت زمان می ذاشتم و یک ضرب تموم می شد، الان سه روز طول می کشه و طبعن راندمانم به خاطر قطع و وصل کار کمتره.

-تقصیر خودمه که گردنم خوب نمی شه. روی مبل راحت نباید بشینم. ورزش منظم باید داشته باشم. سیگار نباید بکشم. آب باید زیاد بخورم. هشت ساعت باید بخوابم. سودوکو رو هم باید ول کنم. همه این باید و نبایدها رو در حال حاضر به صورت برعکس انجام میدم. :-(

-ولی !!! ولی از روز 14 ام نامردم:
اگه نرم ورزش. پیلاتس یا آب درمانی. 
اگه شبها دیرتر از ده و نیم بخوابم.
 اگه سودوکو حالم رو بهم نزنه.
بقیه رو هم می دونم نامردم برای همین به خودم قولی نمیدم.

-دیروز رفتم دنبال خرید لوستر و فرش. سه ساله توی این خونه م و سه ساله می خوام این کارو انجام بدم. دلم یک فرش فرادنبه بختیاری می خواد. یه دونه دارم. وقتی خریدمش نمی دونستم فرشی به نام فرادنبه هم هست. سلیقه دوست پسر قدیمم بود. مردی که زندگیم رو زیر و رو کرد و به کل دید من رو به همه چی تغییر داد.

-خیلی وقتها با خودم فکر می کنم آیا کار درستی بود ازش جدا شدم؟ اون تنها آدمی بود در زندگیم که همه چیزی بود که می خواستم. فقط یک اشکال داشت. متاهل بود. و من اینو بعد از دو ماه که عشق همه وجودم رو پر کرده بود فهمیدم. نتونستم قضیه رو هضم کنم. خانواده ش ایران نبودن.
من با خاصیت کمال گرایی شدیدم هیچ خدشه ای رو قبول نمی کردم.

-امروز که برمی گردم و پشت سرم رو نگاه می کنم، روزهای بسیار زیبایی رو که باهش داشتم به یاد می یارم. شاید تنها کسیه که فکر کردن به گذشته ای که با هم داشتیم منو آزار نمیده، با اینکه جدا شدن ازش بسیار برام سخت بود.
-از همسر سابقم  بیست و چهار ساله که جدا شدم. یک سال و اندی زندگی کردیم. جز درد هیچ خاطره خوبی از بودنش ندارم. هیچی. همیشه روز بیست و نه اسفند برای من روز غم انگیزیه. یاد وقتی می افتم که چقدر کم سن بودم و برای اولین عید با هم قرار بود بریم مشهد. بهم گفته بود باید جدا بشیم. همه بیست و نه اسفند رو زیر بارون ملایم بهاری توی خیابون علامه پیاده راه رفتم و گریه کردم. سال تحویل درحالیکه قهر بودیم توی قطار گذشت. 
تابستون همون سال جدا شدیم. و من بعد از بیست و چهار سال هنوز هر بیست و نه اسفند، یاد اون حجم درد تمام سینه م رو فشار میده. با همون شدت و اندوه.
خیلی عجیبه برام. هرجا و هرمکانی که با همسر سابقم بودم برایم یادآور یک رنجه. و ردّ اون رنج به طرز طاقت فرسایی هنوز درد داره. برای همین تنها راه رهاییم، فرار از به یاد آوردن گذشته ایه که با اون داشتم.

-در عوض اون مرد متاهل .. به من یک دنیا شادی داد.. عزت نفس و زیبایی رو توی زندگیم آورد. و برای همین همیشه ازش ممنونم. 
اگه اینجا رو می خونی اینو بدون که خونه م هنوز همون جوریه که گفتی اگه بخوای منو از زندگیت بیاندازی بیرون، راهی نداری.  گلدونام، میز تحریرم، فرشم، مبلهایی که خریدیم و صندلی های لهستانی و چهارپایه های ارژن... 
درست گفتی .. راهی برای بیرون کردنت از فکرم پیدا نکردم. و از این بابت ازت راضی ام.

شنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۹۶

با هم بودن

خوب به سلامتی سال مزخرف 95 تموم شد.
از 26 ام مشهد بودم تا دیشب. بازم میرم. برای سری دوم تعطیلات. 
روزهای اولی که میرم مشهد خلقم مزخرفه. مخصوصا با مامانم. خیلی خیلی دوستش دارم ولی سازشم کمه. ده بار مدیتیشن کردم تا کمی آروم باشم و اون قدر بهش ایراد نگیرم. بیچاره با دوران پی ام اس هم مصادف شده بود. 

مامانم از وقتی سه سال قبل خورد زمین، تقریبا فعالیتش رو به کمتر از پنجاه درصد رسونده. همینی که الان هست با زور من و بابامه. این سه سال با فشار ما دوتا فیزیوتراپی و آب درمانی و ماساژ رو انجام داده. ولی ولش کنیم اینم نمیره. عصا رو هم ول نمی کنه. به زور از واکر به عصا رسوندمش. ولی این یکی رو حریف نشدم هنوز. 
یه دلیل عصبانی شدنم هم همین بود که چرا همکاری نمی کنه. تا یه مدتی تموم فشار خونه رو دوش بابام افتاده بود و دیدم داره از دست میره. برای همین وادارشون کردم به جای یک روز در هفته، شش روز کارگر داشته باشن. ولی برای مامانم همیشه نگرانم. نگران اینکه بلاخره یه روز دست از راه رفتن بکشه.
جدیدن از عصا به عنوان دست هم استفاده می کنه. هرچی می خواد از روی میزا با کله عصا هل میده طرف خودش! 

از طرفی من بچه ای هستم که به شدت نسبت به اونچه بابا و مامانم برام کردن، قدردانم. نه از سر وظیفه. تمام وجودم ازشون ممنونه. برای همین وقتی می رنجونمشون، خودم خیلی بهم می ریزم.

از اتفاقات این چند روز یکی هم اینکه کتاب "با هم بودن" آنا گاوالدا رو تقریبا در دو ضرب خوندم. کتابش روان و ساده بود. یک رمان سرگرم کننده. دیروز توی هواپیما تموم شد. کلی هم همونجا برای همدردی با نقش اول کتاب گریه کردم.  
کتاب قابل توصیه ای نیست. صرفا سرگرم کننده است و جذاب برای وقت گذرونی. عین یک فیلم هالیوودی خوش ساخت.

کار دیگه ای که کردم / می کنم ، بازی سوداکو عین یه معتاد تمام وقته. با اینکه برام خیلی خیلی بده. هرکاری می کنم از دستش خلاص نمیشم. الان دیگه سعی می کنم فقط در مواردی یک بازی رو به خودم جایزه بدم. مثلن در ازای انجام ورزش روزانه یا خوندن یک بخش از یک کتاب!

مشهد با گل یاس و فندق و پسته خیلی وقت گذروندیم. فندق پیانو می زنه و من بیهوش می شم. پسته هم  دیگه تبدیل به یک جوان 18-19 ساله شده و همه چیزش برام تعجب برانگیزه.
 روز مادر رو بهشون یادآوری کردم و با هم رفتیم بیرون برای گل یاس کادو بخرن. با هم یک کیف پول از درسا خریدن. پسته خانم خسیسه. می خواست از اعتبار مامانش برای تخفیف اسفتاده کنه:) . بهش می گم خوب مامانت می فهمه چون براش اس ام اس میره. می گه اشکالی نداره، نصف سورپرایزش کم میشه! خلاصه من اعتبار خودم رو دادم بهش.
 مشهدی خالصه. عین مشهدی های فضول وقتی یه جا میرفتیم، دو ساعت در مورد آدمها ور میزد. اوایل فکر می کردم داره شوخی می کنه. بعدش متوجه شدم نه خیر، خاصیت مشهدی بودنش خیلی تکمیله!

زندگی در جریانه. گذشتنش رو وقتی خوب می فهمم که کنار فندق و پسته عکس سه تایی می گیریم. یا بابام بهم می گه "نمی دونم چرا گاهی نمی تونم پشتم رو صاف کنم؟" 
خیلی عجیبه. این همه جنگ و تلاش و دویدن برای هیچ. برای خوابیدن ابدی توی یه متر جا.
اون قدر قضیه زندگی برام نامفهوم و سنگینه که از ترس افتادن در ورطه پوچی بهش فکر نمی کنم.
 


چهارشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۹۵

این شهر، شهر من نیست..

برای اولین بار در دوران کاری ام دیروز یک خبر درباره بازنشستگی زنان با 20 سال سابقه کار را خواندم. نوشته بود باید بیست سال سابقه داشته باشند. من 23 سال است که کار می کنم. 
من، آدمی که کار جزئی از هویتش محسوب می شد حالا به بازنشستگی فکر می کند. همیشه فکر می کردم تا ابد می توانم با انرژی کامل فعالیت کنم.
بیماری مزمن این یک سال بند بند بدنم را فرسوده کرده است و از درد و ناتوانی مدام، افسرده ام. 

این چند روز به این فکر می کردم که توی تهران با این غریبی چه خاکی دارم بر سر می ریزم؟ چه چیز این دنیای من اسمش زندگی ست؟ 
می دانم همه این حس ها به خاطر درد زیادی ست که دارم و این که اختیار بدنم را از کف داده ام. سه هفته گچ پا هم مزید بر علت شد.
همیشه به مفید بودن مقید بودم. به اینکه بتوانم اثری از خودم بگذارم. ولی به قول کیارستمی امروز بیشتر ترجیح می دهم خودم بمانم تا اثرم. 
افسردگی ام که رفع شود باز مهربان می شوم. باز همین کار و مطالعه و فیلم و ورزش اسمشان می شود خود زندگی.
این روزها عصبانی ام با آستانه تحملی به شدت کم.

دلم نوازش می خواهد. یک نوازش عمیق و ماندگار و بی حاشیه. بدون اینکه بگذارد به هیچ چیز فکر کنم. یک آدم می خواهم که بتواند عاشقم کند.

چهارشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۹۵

وقتی آینه تو را همیشه 30 ساله نشان می دهد

رضا عرایض می گه یه کمی از خودت بنویس به جای کار. خوب چی بنویسم وقتی خودم کارم و کار منه؟؟

دارم رزومه های حسابداری رو نگاه می کنم. استخدام حسابدار داریم. بای دیفالت یه سری رو ضرب اول ریجکت می کنم:
-دانشگاه پیام نور و دانشگاه های حسن آقا و آقا تقی و شهین و مهین
-سابقه کار با گرایش حسابرسی و بازرگانی و خدماتی
-متولدین قبل از 57

یه هویی به خودم اومدم از بابت مورد آخر! دیدم به هر چی رزومه قبل از 57 نگاه می کنم، می گم "ولش کن این که پیره!!!"